یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

احتمالاً از سر اتفاق!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
 

احتمالاً از سر اتفاق!

 

نترس از باران!

بی‌خیالِ این حرف‌هاست [با آن شوهر دکترت!]که زیر پنجره‌ات گیتار دست بگیردو

پدرتیمسارت را بکشاند به...[چه بنگ بنگِ گلوله‌ی مَشتی... پیچید در خیابان!]

نترس از چتر! که بی‌موقع[هی! پسرت زن گرفته...نه؟! سالِ سوم،چهارم...سالِ چندم عشق است دخترت؟] باز کند دهان‌اش را،

جوری بزند زیرِ آواز‌های عاشقانه،

که برادرت/ زمین بزند...غیرت‌اش را/ چاقو بگذارد... بیخ گلوی‌اش،

خون نذری ببرد... دَر ِخانه‌های محل!

 

نترس آهن‌رُبای سی سالِ پیشِ آن سه‌شنبه ابری!

آهن‌ها هم... پیر می‌شوند!

می‌آیند پشتِ این در

اما...دیگر... زنگ نمی‌زنند!

                              26 بهمن 90


 
comment نظرات ()
 
کلاه مخملی که جا مانده روی این نیمکت/مال من بود؟!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 

 

بداهه(14)

 

ساعت فلان شود و این دیدار...فلان فلان!

ناموس باران

جلوی چشمش بیاید و

خواهر این چتر

سر بلند نکند دیگر

       در این پارک!

تو اگر نیایی کمی زودتر

دنیا... دیگر نه آبرو دارد نه مادر نه خواهر!

آدم بد‌دهنی نیستم

فقط چاقویت را

بدجایی گذاشته‌ای؛

            روی قلبم!

                 22 بهمن90


 
comment نظرات ()
 
پاشو!یه زنگ بزن!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
 

 بداهه(13)

 

 

هوا...برف

موها...برف

گنجشکِ کنار پنجره و باد که می‌لرزد روی بندِ رخت...

سیم‌های شرمنده‌ی تلفن

که از صدای زنانه پشت خط[-«مشترک مورد نظر...»]سر به زیر آورده‌اند...

اذان مؤذن اردبیلی

در سرمایی که بخار دهان را

 به قاب روبانِ سیاه‌بسته‌ی عزیزان بدل می‌کند...

واین خیابان‌ها

که همچون پیراهنِ تن‌ات / تن‌ات

سپیدند

نه!

خاموش نکن این برف‌پاک‌کن‌های آتش گرفته را

که هی... این پا و آن پا می‌کنند

نگاه کن به هوا

به موها

به همین قاب

که لابه‌لای... بخار دهان‌ات!

مردان مرده

زنان در انتظاررا... دوست ‌دارند!

                              19 بهمن 90


 
comment نظرات ()
 
خبر داری؟نه!بی‌خیال!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 

 

غزلی برای آخر شاهنامه!

 

 

 

پادگان،خواب...ساعتِ زود

 

و هوا تار و صبح ما بی پود

 

درس اول:بجنگ و زود نمیر!

 

امتحان،زندگی و... ما... مردود

 

تیمسارآخرش چه شد یوسف؟

 

زیر این قبّه... گور یوسف بود؟

 

ما که سرباز خاطرات خودیم

 

آتشی... زیر خنده و...بی دود!

 

کار خمپاره بود... این گنبد

 

زیر چشمِ  ضریحِ گریه...کبود!

 

از یکی بود، قصه...شیرین شد

 

سوت ِفرهاد و...بنگ و...بعد... نبود!

 

دستِ آرش... گذشت از... اروند

 

تکه‌ای استخوان... میانِ رود

 

از سیاوش چه ماند؟خاکستر!

 

نه زیاد...این قَدَر...همین!محدود

 

باز...سهراب،لااقل...زنده‌است

 

روی ویلچر!بتِرک چشم حسود!

 

*

 

زیر باران،نود،نه بنگ و نه جنگ

 

این ترافیک لعنتی...مسدود!

 

آب... از آسیاب... افتاده

 

گوشه‌ی لب، سکوت... دودآلود

 

                     11/11/90

 


 
comment نظرات ()
 
پارک را تعطیل‌اش کنید!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

کودکانه!

 

بچه که نیستی

تاب نخور هی... روی زبانم!

[می افتی آخرش

روی نگاهِ این همه مردم

که به این تنفسِ دهان به دهان

                             مشکوک‌اند!]

الاکلنگ خوبی نیست... این آبرو

که یک طرفش خروس بنشیند وآن طرفش... صبح !

شب

که موهایت را چمن فرض کرده   می‌دود می‌دود

جلویش رابگیر!

ساعت

نگهبان بدخلقی‌ست که دائم سوت می‌زند

در چشمانت    پنهانش کن!

نه! یک لحظه!

دارم... از روی دست‌هات سُر می‌خورم!

                              نهم بهمن90

 

 


 
comment نظرات ()
 
روایت مردن
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

مهمان کش

 


قصه اى قدیمى‌ست درباره مهمانسرایى که هر کس، یک شب در آن به سر مى برد، صبح، جسدش را پیدا مى کردند. این قصه به ما مى گوید که مسافران، از «وحشت » مى مردند. وحشت، اغلب مرگ‌آور است اما بدتر از آن، وحشت از وحشت است. ما اغلب، به شکلى ناگهانى مى ترسیم اما انتظار براى ترسیدن، چیز دیگرى‌ست. به روایت کتاب «عجایب البروج» که در قرن پنجم هجرى تألیف شده، تنها یک نفر توانست از این مهمانسرا، بگریزد و او نیز به جنون دچار شد یا به گفته نویسنده این کتاب «احمد بن فارس» به مالیخولیا. او مى نویسد: «سخن بسیار گفتى و اغلب چون شاعران؛ و شاعران را مالیخولیا عجب نباشد از آن که هَدیَّتِ خداوندى اگر به اعتدال بود، مرد، شاعر شود و اگر به زیادت، مرد، مجنون؛ کم اگر شود، مرد، بر مسندى بنشیند شداد و غلاظ و حکم راند به بیداد» احمدبن فارس خود از بزرگان اهل تمیز قرن پنجم است و طبع شعرى نیز داشته و از وى ابیاتى به جا مانده؛ از جمله:
گر هراسیده اى، مترس! برو!
میهمان، مرگ خویش را دیده
گویند که چون مرگ نزدیک شد، فرزند ارشد را فرا خواند و با او سخنى چند گفت که دیگران نشنیدند اما پسر، چون پدر بمرد، آشکار کرد، از آن که پدر او را پند چنین داده بود؛ اما روایت پسر:
«او در جوانى به مهمانخانه اى شد که مسخَّر شیاطین بود و مردمان مى پنداشتند که مرگ در آن رباط، بیتوته کرده است. بسیار شجاع نبود اما شب‌هنگام بود و هراس از شب‌روانِ تیغ به دست، بیش از آن بود که شیاطین ناپیدا را وقعى گذارد. پس به آنجا درآمد. چون ماه، در پسِ ابر شد و نور از او و آن کهنه‌رباط برگرفت، فیلسوفى وارد شد که به شیوه مکتب‌داران -که کودکان را به پرسش گیرند و اگر پاسخ نیاید ، چوب بر آنان زنند- از ارسطو پرسید و افلاطون. پاسخ او، خاموشى بود؛ از آن که مى دانست که لب‌گشودن یعنى مرگ. فیلسوف برفت بى آن که او را زخمى رساند. آنگاه شاعرى درآمد که ابیات، بسیار مى خواند که پاسخ گیرد به زهازه. پاسخ اش نداد چرا که پاسخ، مرگ بود. از پى‌اش کاتبى آمد که زنجیر به دست و پا، کتابت مى کرد و خواست از او که قصه خود گوید تا به دفتر درنویسد. دفتر، مرگ بود. نگفت و نمرد. صبح برآمد و او هنوز زنده بود. از رباط بیرون شد و چون گام، از سه، بیش شد دریافت که مخیّر است میان جنون و شعر و تخت. تنها گفت: «نه!» نه مجنون شد به تمامى نه شاعر و از تخت، به دبیرى رسید در بارگاه امیر» روایت پسر که به این جا رسید، پسر بِمُرد؛ چون راز آشکار کرده بود و احمد بن فارس پنداشته بود که بلا، از پسِ این همه سال، گردیده اما.
.. به جا بود. چه توان کرد؟ از تقدیر... گریزى نیست.

 

(ازمجموعه 6 جلدی آماده چاپ«برخورد کوتاه»/یزدان سلحشور)

 
comment نظرات ()
 
عاشقانه در بامداد!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

بداهه(12)

 

 

کلاً... به شکل خامه‌ی در کاسه: سپید ونرم!

[بی سینی...در بستر!]

آفتاب

پیشخدمتی پیر

که بر پرده می‌کوبد... وارد می‌شود

مؤدب است که چشمانت را... می‌بندد

 تا مورچگان

به هوای عسل

از گیسوانت    بالا نیایند

 

کهنه می‌پوشم

کهنه...نه![از شراب‌ها...]تازه می‌نوشم

اشراف‌زاده‌ای فقیرم[می‌بخشی  که...چون نیاکانم...به تکلّف ...دری وری می‌گویم!]

به باد داده‌ام خون را خانه را خواب‌ها را  

شعر مکفی عشق مکفی روح مکفی...برباد شد!

تو مانده‌ای... تنها!

[بنگ!

حباب کودک    ترکید در هوا!

بازیچه‌ای که با خود... به غربت آورده بود!]


 
comment نظرات ()
 
چشم‌چرانی در یک روز خوب!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

بداهه(11)

 

این صفحه را ببند که روزنامه‌ام شب شود!

باد

تعقیب می‌کند

برگ

تعقیب می‌شود

به لکنت اگر افتاده‌ام از زیبایی طناب است

آسمان

چشمانش دریایی‌ست

آفتاب

سینه‌های ابری‌اش را بیرون می‌دهد

می‌دانم که ...

فقط

چشمکی می‌زنم

و چارپایه

که مقید است به سنّت

غش می کند!

حیف

که وقت ندارم!

                  3 بهمن 90


 
comment نظرات ()
 
برف آمد....ما... می رویم!
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

 بداهه(10)

 

چه برف... از آسمان ببارد چه از موهایم،

تو امروز... نه لیمویی نه سیب!

روز خوبی‌ست در تهران،

می‌شود بدون بوسه هم... نفس کشید!

البته... توسخت نگیر!

جوان نیستم که عاشق شوم!

 پیرمردها

 دانه های انارند

 که دامن را

قرمز می کنند!

                 اول بهمن 90


 
comment نظرات ()